تبليغاتX
ازدولت عشق

چراديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد؟
دیروز داشتم قصه چوپان دروغگو و بعضی از داستانهای کتاب فارسی ابتدایی  رابرای خواهرم تعریف می کردم که گفت: پس چرا ما تو کتابمون این قصه رو نداشتیم من هم این جواب را دادم .
( از همه نویسندهای کتب درسی معذرت میخواهم. )
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كندبه طوری که نمی تواندخم شودوشیرگاورابدوشد.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون اوموهای خودراگلت می کند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و آیدی اش روشن بود.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه هم داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
یادش بخیر داستان "حسنک کجایی"،"ُتصمیم کبری"،" میهمان ناخوانده (کوکب خانم)"،" دهقان فداکار"و" پتروس پسرفداکار" که همیشه از روی اینها مشق و دیکته می نوشتیم و  حالا اینها شاید فقط قصه باشد برای ما تا با گفتن اینها کوچکتر ها را  سرگرم کنیم .

 

+ نوشته شده در ساعت 22:54 توسط وفا |
window.onload=fall //-->